ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

161

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) داراى برايت تند راه بروم يا كند ؟ و هر چه مىگفت چنان مىكرد . شش ماه در سنح بود و سپس به مدينه آمد و ساكن آن جا شد ، و در كار خود تجديد نظر كرد و گفت : به خدا سوگند بازرگانى كار مردم را رو به راه نمىكند و بايد از همه كار جز كارهاى مربوط به مردم كناره گرفت و بايد در كار ايشان نگريست ، براى عيال من هم چاره از در آمدى نيست كه آنها را رو به راه بدارد . اين بود كه بازرگانى را رها كرد و به ميزان هزينه از اموال مسلمانان خرج مىكرد ، آن را هم روزانه و فقط به اندازهء نياز بر مىداشت و حج و عمره مىگزارد . ساليانه براى او شش هزار درم تعيين كرده بودند ، و چون مرگش فرا رسيد گفت : آنچه كه از مال مسلمانان پيش ماست به آنان برگردانيد و من از اين مال چيزى بهره‌مند نشدم و در قبال آنچه برداشته و خرج كرده‌ام ، زمين فلان جا را به مسلمانان وا مىگذارم و پس از مرگ او آن زمين و چند دام شيرى و برده‌اى به نام صيقل و قطيفه‌اى را كه معادل پنج درم بود به عمر تحويل دادند و عمر گفت : ابو بكر خلفاى پس از خود را به زحمت انداخت . گويند : در سال يازدهم هجرت ابو بكر ، عمر را به سرپرستى حج گماشت . ابو بكر در ماه رجب سال دوازدهم هجرت ، عمره گزارد ، و در اين سفر به هنگام ظهر وارد مكه شد و به خانهء خود رفت كه ابو قحافه همراه تنى چند از نوجوانان بر در خانه نشسته بود و سخن مىگفت و چون به او گفتند پسرت آمده است ابو قحافه به پا خاست و ابو بكر تلاش كرد شتر خود را كه ايستاده بود بخواباند و همچنان كه شترش ايستاده بود از آن پايين آمد و گفت : پدر جان برمخيز و خود را به پدر رساند و او را در آغوش گرفت و ميان چشمان ابو قحافه را بوسيد و آن پيرمرد از خوشحالى آمدن ابو بكر مىگريست . عتّاب بن اسيد و سهيل بن عمرو و عكرمة بن ابى جهل و حارث بن هشام به مكه آمدند و به ابو بكر سلام دادند و به او گفتند : سلام بر تو باد اى خليفهء رسول خدا ، و همگى با او مصافحه كردند و چون آنان نام رسول خدا را بردند ابو بكر گريست . آن گاه آنان به ابو قحافه سلام دادند . ابو قحافه گفت : اى عتيق اينان بزرگان اهل مكه‌اند با ايشان نيك رفتار و خوش صحبت باش . ابو بكر گفت : اى پدر جان هيچ نيرو و قوتى جز به خداى نيست ، من عهده‌دار كار بسيار بزرگى شده‌ام كه در يارا و توان من نيست و براى هيچ كس غير از خدا تواضع و فروتنى نبايد كرد . آن گاه وارد شد و غسل كرد و چون از خانه بيرون آمد اصحاب از پى او و پشت سرش راه افتادند كه آنان را منع كرد و گفت پى كار خود باشيد . مردم با او ملاقات مىكردند و در حالى كه پيشاپيش او حركت مىكردند رحلت رسول خدا را به او